تبليغاتX
خیال

. پریدن
 

اسباب هامو جمع می کنم،کشو های میزم رو یکی یکی خالی می کنم،ته دلم چیزی می سوزه!

مداد های رنگی، خودکارهای مخصوص طراحی همه رو جمع می کنم و داخل جا خودکاری روی میز می گذارم ، دست هام سست میشه

کاغذهای باطل رو نگاه می کنم از لابه لای اون ها یک سری از طراحی  جزئیات های همکارم رو یادگاری بر می دارم، چشم هام پر اشک میشه

هر از گاهی که همکاری بهم می گه جای سر و صدای تو در شرکت خالی خواهد بود بغض گلوم رو می گیره

یک هفته ای میشه که در گیرم، می خواهم بپرم اما طاقت رفتن ندارم 

شرکتمو  و آدم هاش رو  دوست داشتم با تمامی بدی هاش، با تمام خاطرات بدش و حس های منفی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 16 Jun 2008 9 PM توسط خیال | 

. خسته
 

خونه ای دارم روی آب،خسته ام از هراس ویرانی اش، در خشکی خدا هم همه جا بروهوت است مثال نزدنی و من مثل همیشه  بین موندن روی آب یا قدم گذاشتن در خشکی دچار درگیری ام

خسته ام از خودم و درگیری هام

خسته ام از چیزی که می خوام باشم اما تنبلی ام میاد که باشم

 

 

+ نوشته شده در Sat 14 Jun 2008 11 PM توسط خیال |