تبليغاتX
خیال

. بریدم
 

 این یک خواب نیست،  واقعیت است. من در صحت کامل و هوشیاری، با شهامت اعلام می کنم که  بریدم ....!!!! (از همه چیز، از همه کس)

فقط  کجا باید اعتراف کنم؟ جلو کدوم قاضی و تو  محضر کدوم دادگاه که واقعآ باور کردنش برای هیچ کسی سخت نباشه؟

این که می بینید من نیستم بلکه بقایای دهها  دنیای خیالیست و آنچه که نمی بینید محصول یک  دنیای واقعی ( و چه آسان قدرت یک بر عظمت دهها چیره می شود.)

+ نوشته شده در Fri 22 Sep 2006 11 PM توسط خیال | 

. دری وری خودمانی
 

 

۱. کسی می میمرد و در همان لحظه کسی به دنیا می آید، کسی سال روز تولد اش را جشن میگیرد و دیگر سالگرد مرگ عزیز اش را..... تراژدی خنده داری است.

 (هفته پیش تولد یک کوچولوی دوست داشتنی دعوت بودیم اما من تمام  مدت داشتم به خبر مرگ مردی  فکر می کردم که دقایق قبل از  جشن شنیده بودم)

۲.من اصلا آمادگی یه سال جدید و ندارم کسی می دونه چه جور میشه ساعات متوقف کرد؟؟؟ 

۳. خنده داره حتی زمانی که  برای مردن هم انگیزه ای نداری.

۴. دوستم داشتی چون در مقابل احساس ام، احساس ضعف می کردی اما حالا که دیگه اون احساس وجود نداره من کثیف ترین موجودی ام که روحت و تسخیر کرده (که امیدوارم دیگه اینطوری هم نباشه).

۵. از این که این روزها کارام شده آزار دادن ناخواسته دیگران دچار عذاب ام  اما اونقدر ها خسته و درگیر با خودم ام که حوصله فکر کردن به کوچکترین رفتار ها و برخوردها رو ندارم (اینا دلیل بر بی اهمیتی کسی نیست حتی حوصله معذرت خواهی  و پیگیری هم ندارم) دلم یک تنهایی ناب می خواد، اونقدر تنها که بتوانم با خودم کنار بیام و  دوباره بلند شم و وایسم، هوس شادابی و سر زندگی چند سال پیش به سرم زده.

۶. همیشه هستن آدمایی که تو بدترین شرایط حتی شده با یه لبخند کنارت ان یا با اینکه فرسنگ ها باهات فاصله دارن اما بودنشون رو حس می کنی ، آدمایی که اگه دردت رو نفهمیدن اما بهش احترام گذاشتن و اذیت هات،فریاد هات و بی توجهی هات رو بخشیدن. 

 تنها اینکه: ممنون ام به خاطر بودن و ببخششون شرمنده از اینکه اونطور که باید و انتظار میره ازم نیستم.(محبت چیزی نیست که من ِ برده محبت ازش بگذرم امیدوارم روزی فرصت جبرانی باشه)

+ نوشته شده در Thu 14 Sep 2006 8 PM توسط خیال | 

. 2000 تومانی
 

حوالی تئاتر شهر قبل اینکه تئاتر شروع بشه با دوستی رفتیم طبقه دوم یک  کافی شاپی که معلوم نبود کافی شاپ، شیرینی فروشی یا بقالی نشسته ایم تا زمان بگذره، موقع برگشت از پله ها که پایین می اومدیم صدای دعوای لفظی داخل مغازه و دم صندوق توجه ام رو جلب کرد صندوقدار به مشتری می گفت آقا شما پول ندادی و مشتری می گفت چرا من به شما ۲۰۰۰ تومانی دادم هی این دادم و ندادی ادامه داشت تا اینکه صندوقدارعصبانی شد و با لفط خیلی بدی برگشت و به مشتری ( که سر و وضع درست و حسابی هم نداشت) گفت: آخه تو  توی جیب ات ۱۰۰۰ پیدا میشه که بخواد ۲۰۰۰ پیدا بشه پول چیزی که خوردی رو بده و برو مشتری هم که تا بنا گوش سرخ شد یه ۱۰۰۰ جلوی صندوق انداخت ودست بچه ۵-۶ ساله اش رو گرفت و بیرون رفت.

+  مرد راست می گفت یا صندوقدار؟ اگر مرد راست می گفت چی؟ و اگر صندوقدار؟ و من  به کودکی فکر می کردم که با چشماش   قهرمان کودکی اش  را نگاه می کرد  و هزاران چرا در آن بود  و چقدر سخت بود برای پدر سنگینی این نگاه ..........

+ نوشته شده در Wed 30 Aug 2006 10 PM توسط خیال |