|
.
خوشحالم کابوس های شبانه تمام شد و حالا میریم که سری جدیدی از کابوس ها رو داشته باشیم، بالاخره بعد یکسال تلاش غیر مستمر و شش ماه تلاش مستمر تونستم این پایان نامه رو به زور دعوا و اشک و التماس از این دانشگاه بگیرم،خیلی خوشحالم،خوشحال از اینکه تمام تلاش و حرص و جوش های ۴سال اخیر تو این دانشگاه بی فایده نبوده و من الان رسما دانشجو سال آخر هستم. حالا به تنها چیزی که فکر می کنم پروژه و پایان نامه هست، دلم می خواست کسی بود که این خوشحالی رو باهاش تقسیم کنم مثل زمانی که اولین حقوق ام رو گرفتم اما کسی نمی توانه درک کنه مگر اینکه شرایط مثل من رو گذرونده باشه شاید اون فرد باید جایگاه خاصی برام داشته باشه نمیدونم. در هر صورت من خوشحالم برای تلاشی که بی ثمر نماند، برای بارور شدن قدم به قدم هدف هام و برای چیزهاو آدم های که بهم انگیزه بودن،تلاش کردن و زندگی کردن رو می دهن ** انگار بعد نیست گاهی هم آدم حس کنه زندگی همچین هم پوچ و الکی و بی سرو ته نیست. .
شر مرسان نامه ها : پاره کردم شعر ها : سوزاندم خاطرات : از تنها پنجره مغزام خارج کردم و بر روی آن قفلی زدم به اندازه تمامی یادها احساس: با طناب باور های ام دار اش زدم گویی محکومی که حکم اش قصاص است حالا فقط می خوام مثل کل این مدتی که نبودی باز هم نباشی حتی به اندازه یک بند انگشت سایه، پس برو و شر مرسان...... - حالا دیدی تو بیشتر از من تو این بازی باختی هر چند برو خودت نمیاری، اون هم از اعتماد به نفس بالاته -------------------------------------- - این روزها انگیزه خیلی خوبی برای زندگی دارم (بیشتر از سابق) اونقدر که زشتی های زندگی همه اش قشنگه،اتفاق خاصی نیفتاده فقط این حس که بدتر از این هم میشد که بشه و نشد مقدار اش تو جریان خون ام بیشتر شده. .
گفته ها
مهربون فرشته گفتی این دفعه ای می خوام اینجا چی بنویسم جون ام برات بگه حرف گفتنی زیاده دلم میخواد از شادی این مدت اخیر بگم،از هیجانت درونی،از نگاه های مضطرب،از چشم های اشک آلود،از صدا های لرزون و از غربت یک مسافر اما توان نوشتن برای گفتن این حرف ها نا مقدروه پس از همه حرف ها می گذرم غیر اینا که می نویسم: -بزرگترین تجربه مسافرت اخیر: قاطی دنیا آدما باش اما باورشون نکن تا زمانی که واقعا قابل باور بودنشون ثابت بشه --------------------------------------------- - آخرین دفعه بهم گفتی کمتر از حیونی اما عریزم چشم بصیرت ات کار نکرد ببینی من همون گنجشک بال شکست ای هستم که قلب اش به سرعت نور می تپه و زیر بارون سر گردونه اما هراس داره از اسارت یک قفس،حالا هی ایراد بگیر از ذات من..... --------------------------------------------- لذت می برم زمانی که آدما بدون شناخت کلی نظریه در موردت میدن کلی متلک می پرونن اما بعد که شناخت اشون بیشتر شد دنبال یک راه حل می گردن که اشتباه اشون رو جبران کنن (هیجان بازی زمانیه که میدونی اون آدمی که طرف داره ازش حرف می زنه تو نیستی اما اجازه می دی بازی حالت روان خودش رو ادمه بده چون برد با تو) |
می نویسم، برای دل مشغولی و شاید برای رها شدن از هجوم ناگهانی افکاری که روح ام راچنگ می زند و ذهن ام را به اسارت می برند.
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیش از اینهاشهریور 1388تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 پیوندهابلوطالیزه زیتون حيوان اوستا زن نوشت خط موازی هدی علوی آشفته بازار تحقیقات فلسفی Dismember Lost for Words A Man Called Old Fashion قالب از POWERED BY BLOGFA.COM |