|
.
هیچ نوشته 1 هیچ کسی نیست که تو را خالی ار هر توقعی دوست داشته باشد جز مادری که تو را می زایید و پدری که تو را می سازد...... .
مي نويسي 1
مي نويسي برايم: و من چه دارم بگويم ?? هيچ.... .
خوشبخت ام
هنوز هم مي توانم بگويم دوستت دارم از اعماق وجودم، از اون نقطه صفر وجوديم تا اون نقطه بي نهايت روحي ام خوشبختِ خوشبخت. .
خوشحالی
دیشب خواب دیدم و امروز تعبیر شد من زنگ زدم تو خوشحال نبودی, تو زنگ زدی خوشحال بودی. حالا جفت مان خوشحالیم. تو از خواب تعبیر شده من و من از خوشحالی تو. سجده شکر رو زمین می گذارم و اشک میریزم به پهنای صورت, از انتهای وجود و در امتداد درد همیشگی بی تو بودن. بدون هیچ حرفی روی لب و با آرزویی در دل: اشک های شوق ام بدرقه راهت که میرود بی من هموار شود......... .
برای نگین به یاد...........
برای نگین به یاد همه روزهای رفته وخاطرات مونده. به یاد انگلیسی حرف زدن روز اول آشنایی و استرس روزهای آخر جدایی.به یاد همه ایمیل های شرکتی,عکس فیس بوکی های یواشکی,خنده های زیرکی, غیبت های پنهانکی. به یاد همه ناهار پیک نیکی های12:30 خورده, چایی سماوری های نخورده,کیک سی گل های ندیده, رژیم های نگرفته.به یاد پاهای زخم شده روز سیتی اسکیپ, مسیر های جدید همیشه گمشده . به یاد همه پیرهای جوان و جوان های پیر. به یاد همه پنچشنبه های نرفته, پسر بازی های نکرده, دیسکوهای ندیده, مهمونی های حوصله سر بر رفته.به یاد همه اشک ها و خنده ها, نگرانی ها و سر خوشی ها. به یاد3 روز قبل جدایی و به یاد دوران دوستی کوتاه اما به یاد موندنی. ++ نگینیکبار دیگه اینجا نوشته ام که همیشه به یاد خودم موندگار باشه .
با آیدا که چت می کنم........
با آیدا که چت میکنم خیلی چیزها را برای خودم باز میکنم و بهتر با خودم وجودیم آشنا میشم. نقطه ضعف هایم را کشف میکنم کارهایی که باید میکردم و نکردم کارهای که زیادتر یاکمتر کردم را دسته بندی میکنم خلاصه زن بودن را مزه مزه میکنم با آیدا که چت میکنم تو را، اشتباهات ات را، افکارت را به دار میآویزم،گاهی سنگشارشان می کنم و گاهی تیر باران (مخصوصا آن نظریه 2جمله ایت در مورد خیانت ات را. که بیشتر هر چه خراب شد بر سر همین نظریه احمقانه ات بود و بس). با آیدا که چت میکنم دلم گاهی فرصت دوباره میخواهد برای بودن رشد کردن و زن شدن اما وقتی فکر می کنم می ترسم. می ترسم از آزادی که در قفس شود, آرامشی که طوفان شود و رودی که مرداب شود. می ترسم از تو و احساسات ات و افکارات. می ترسم درست مثل همه آن مدت بودن ات چرا که تو عوض شدنی نیستی و من با همه این دلتنگی ها، رودی که در جریان است، پرنده ای که آزاد هست و آرامش روزهایم را دوست دارم... .
یک دوستی با معرفت
بین تمامی دوستم معروف ام به داشتن دوستی های رنگ و وارنگ و عجیب و غریب در دنیای واقعی و مجازی.اگر چه گاهی این جور دوستی ها خالی از دردسر نیست اما پشت همه پستی و بلندی هاش یک سری تجربه های خوب و مفید همراه با یک سری دوستی های عمیق هست که ارزشمنده.
حسام، تقریبا اولین آدمی هست که در این دنیای مجازی باهاش آشنا شدم عمر این آشنایی به ۷-۸ سال میرسه، توی تمام این مدت یکبار دیده ام اش، در این ۳-۴سال اخیر، برخلاف سالهای اول آشنایی کم فرصت شده که باهام حرف بزنیم یا چت کنیم.مخصوصا یکسال گذشته که اصلا فرصت نشده یکبار هم از حال هم جویا بشیم. اما حسام دوست با معرفتی هست در هر شرایطی همیشه به یک ساعت سال تحویل نکشیده زنگ میزنه و سال جدید رو تبریک میگه (کاری که من خودم با یک اس ام سرش رو هم میارم). امسال بعد سال تحویل چشم های من به تلفن خشک شده بود و منتظر زنگ کسی بودم که هیچ وقت زنگ نزد اماحسام زنگ زد، حسام زنگ زد و دنیا را به من عیدی داد حسام زنگ زد و به من ثابت کرد هنوز کسی هست که میشود باور داشت به معرفت اش به دوستی اش و بودنش در هر شرایط و احوالی.......... .
غریبه،مرا ببخش که اینگونه نفرت می ورزم
آدم کینه ای نیستم به هیچ وجه. کم پیش میاد در برخورد های اول
از کسی نفرت پیدا کنم
یا بدم بیاد (مگر اینکه برخوردی نادرست ببینم ازش). میشه گفت انسان فوق العاده خوش بینی هستم به همه نوع روابط انسانی (هرچند
این خصوصیت
نوعی نقطه ضعف به حساب میاد تا قوت). با همه اینها الان مدت هاست که درگیر یک حس نفرت عمیق به یک
آدم هستم، آدمی که تعداد دفعات ملاقات ام باهاش به 3 بار هم نمیرسه و بیشتر از نیم ساعت باهاش همصحبت
نشدم ولی انرژی منفی
که در همین مدت کم بهم انتقال داده اونقدر زیاد بوده که هر بار چیزی در ارتباط با این آدم به
ذهن ام میرسه دلم میخواد بدجور به حساب اش برسم.نقشه های شیطانی و احمقانه که تو رویای خودم برای این آدم
می کشم چیزیست بس
خنده دار. هنور واقعا نفهمیدم چرا من این حس رو به این آدم دارم.
اینکه چطور میشه این حس رو از خودم دور کنم من رو بدجور
کلافه کرده. دوست ندارم قلب ام حتی یک زخم از این نوع به خودش داشته باشه........ .
قهرمان غمگینه....
قهرمان کودکی های من غمگینه، دلش را شکوندن و حق اش رو خوردن و سنگینی این بار نامردی کمرش رو خم کرده ولی هیچ چیز نمی توانه بگه چون سرنوشت همه خانواده ۵-۶ نفری ما در همین سکوت خلاصه میشه، سکوتی اجباری خورد کننده ای که دائم زخمی به دلهامون می زنه....
چقدر غمگین ام و چقدر دلم میخواد یک جوری این حق خوری ها و نامردی ها رو جبران کنم و میدونم هم روزی شاید نزدیک شاید دور این اتفاق می افته. زمانی که ما بر روی اون قله بلند وایسادیم و برای همه اشون دست تکون میدیم، اما حالا قهرمان غمگینه + فقط امیدوارم روزی که ما بالای قله ها وایسادیم قهرمان کنارمون باشه و از ته دل بخنده و لذت ببره از اون اوج بودن بعد ایم امیدوارم .
دلم برایت تنگ شده
اگه از حالم اگر بپرسی خوبم و شاید گاهی وقتها از اینکه نیستی راضی هم هستم، اما اینقدر پوچ بودن زندگی، احساسها و حرف ها درد داره، بیشتر برای خودم جای سوال مونده اون همه ادعا یعنی همین بود؟به همین راحتی اشکی در شبی و بعداش تموم ؟ همیشه حرف زدن و عمل نکردت راحت هست؟؟ بی هیچ عذاب وجدانی؟؟؟شروع هم همینقدر پوچ بود یا نه در مسیر که افتادیم همه چیز روز به روز به پوچی رسید؟
از اینهم بگذریم دلم هم برات تنگ شده اما بد که میشینم تو کنج خلوت و فکر میکنم از خودم می پرس دلم واقعا واسه چی تنگ شده؟ برای دعوا ها، برای دلگیریها و نارضایتیها یا خوشی های که کم بود؟ و شاید هم تنها و تنها برای بودنت.......... .
تلفن ۲:۲۰ بامداد تلفن بدون هیچ شماره افتاده ای زنگ خورد، تمام وجودم از اشتیاق به لرزه افتاد که شاید تو باشی اما نبودی یا اگر هم بودی من نفهمیدم...........
*چرا دلت برام تنگ نمیشه.قبلن ها دلت قد دل گنجشگ بود چی شد که حالا قد دلت از دل آدم ها هم گندتر شد؟؟؟ اما هنوز هم دل من قد دل گنجشک و هنور هم دلتنگ ات میشه بدون اینکه چیزی از گذشته بخواد بدون اینکه فراموش کنه چه دردها کشیده و آزارها دیده،فقط تنگ شده برای تو و حضورت .
ننگ من
این ننگ من افتخاریست برای تو.
هر روز این جمله ات را ناخودآگاه بارها با خود تکرار می کنم و به یقیین می رسم که برای زخمهای عمیق هیچ بخیه ای نیست..... .
ماندن
از روی حماقت، زمانی فکر می کردم بدون من خواهی مرد اما این روزها می دhنم بدون من هم خواهی ماند.
+ ای کاش آدم ها کمی قبل حرف زدن فکر میکردن یا نه کاش کمی فقط کمی مسئولیت پذیر بودن دربرابر حرف ها شون.....!!! .
بار دیگر سبز خواهم شد سبز
حکم تک درخت بالای تپه ای رو دارم که از شدت باد شکست و داره همت می کنه که دوباره راست قامت بایسته امید اش اینه که دوباره جوانه بزنه و میزنه، بهار اش که از راه بیاد سبز میشه سبز سبز..!!
و من هم دوباره سبز خواهم شد،سبز سبز سبز.............. .
ای آدمها که در ساحل نشسته اید..........
دیگه توی ذهنم هیچ رویایی نمی توانم بسازم
دیگه آینده امید بخشی رو نمی توانم تصور کنم هیچی نایی برای قدم برداشتن به جلو ندارم و این قدم به جلو گذاشتن برام ترس و تاریکی بهم راه داره حسرت و غم به دلم خنجر میزنه و زخم رو عمیق و عمیق تر می کنه من دارم غرق میشوم غرق غرق غرق ...........! .
می خواهد هر زمانی باشد از تو می گذرم به راحتی آب خوردن وقتی زمانی بیاد که ببینم خرمن رویاهای کودکی ام رو داری با داس بی رحمی ات نابود می کنی ..... .
گاهی روی زین و گاهی هم پشت به زین...
زمانی تو به کسی اعتماد نداری و زمانی کسی به تو، زمانی شکاکی و زمانی دیگه مشکوک. و وقتی از تکاپو می افتی و نای جلو رفتن نداری همه چیز به حالت خنثی میرسه .
پریدن
اسباب هامو جمع می کنم،کشو های میزم رو یکی یکی خالی می کنم،ته دلم چیزی می سوزه!
مداد های رنگی، خودکارهای مخصوص طراحی همه رو جمع می کنم و داخل جا خودکاری روی میز می گذارم ، دست هام سست میشه کاغذهای باطل رو نگاه می کنم از لابه لای اون ها یک سری از طراحی جزئیات های همکارم رو یادگاری بر می دارم، چشم هام پر اشک میشه هر از گاهی که همکاری بهم می گه جای سر و صدای تو در شرکت خالی خواهد بود بغض گلوم رو می گیره یک هفته ای میشه که در گیرم، می خواهم بپرم اما طاقت رفتن ندارم شرکتمو و آدم هاش رو دوست داشتم با تمامی بدی هاش، با تمام خاطرات بدش و حس های منفی .
خسته
خونه ای دارم روی آب،خسته ام از هراس ویرانی اش، در خشکی خدا هم همه جا بروهوت است مثال نزدنی و من مثل همیشه بین موندن روی آب یا قدم گذاشتن در خشکی دچار درگیری ام
خسته ام از خودم و درگیری هام خسته ام از چیزی که می خوام باشم اما تنبلی ام میاد که باشم .
۳-۴ سال پیش وقتی این ۲ جمله رو شنیدم پوزخندی زدم و با خودم گفتم: چقدر دیر! دیروز که با شروع سال نو دوباره این ۲ جمله را شنیدم آهی کشیدم و گفتم: چه شیرین اما دور و غیر واقعی...........!
زندگی دائم تکرار می شود فقط جزئیات اش تغییر می کند!! |
می نویسم، برای دل مشغولی و شاید برای رها شدن از هجوم ناگهانی افکاری که روح ام راچنگ می زند و ذهن ام را به اسارت می برند.
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ پیش از اینهاشهریور 1388تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 پیوندهابلوطالیزه زیتون حيوان اوستا زن نوشت خط موازی هدی علوی آشفته بازار تحقیقات فلسفی Dismember Lost for Words A Man Called Old Fashion قالب از POWERED BY BLOGFA.COM |